|
من آن پرورده ی دردم که شادی را ز غم جویم اگر چون غنچه خون خوردم،چو گل با خنده سر کردم شکسته بخت خویش،اما از این طوفان گذر کردم زیستم با تنگ دستی های طاقت،سوختم با نا امیدی ها و حسرت ها خو کردم که با صد آرزو از دل امیدش را به در کردم آرزویی،حسرتی،خوابی،خیالی،قصه ای کردم آری،سالها چیزی به نام زندگانی داشتم من از این در بی درمان جهانی را خبر کردم آری،غفلتی از غم به نام زندگانی داشتم تیره بادا اختر بختم چه خسته م،سر کردم آری این چنین چیزی به نام زندگانی داشتم.
|
About
Home
|