|
من آن پرورده ی دردم که شادی را ز غم جویم اگر چون غنچه خون خوردم،چو گل با خنده سر کردم شکسته بخت خویش،اما از این طوفان گذر کردم زیستم با تنگ دستی های طاقت،سوختم با نا امیدی ها و حسرت ها خو کردم که با صد آرزو از دل امیدش را به در کردم آرزویی،حسرتی،خوابی،خیالی،قصه ای کردم آری،سالها چیزی به نام زندگانی داشتم من از این در بی درمان جهانی را خبر کردم آری،غفلتی از غم به نام زندگانی داشتم تیره بادا اختر بختم چه خسته م،سر کردم آری این چنین چیزی به نام زندگانی داشتم.
وارد ایستگاه شدم،پیرمردی که اندامش تا خورده بود بغل من ایستاد که بوی گندش را تا اعماق چشمانم حس می کردم.قطار آمد... تا من روی صندلی نشستم پسرک بغل من به سرعت بلند شد و پیرمرد روی صندلی آرام گرفت.بوی گندش اعصابم را خورد کرده بود؛نمی دانم چرا؟! روی دستش خال کوبیی به چشمم خورد که روی آن نوشته بود:عاشق دل سوخته،فهمیدم چرا بوی گندش من را اذیت می کرد!!! - - - - - - - - - - - - - - - - - - - پ.ن:بعضی ها فکر می کنند عاشق دل سوخته اصلا بوی گندی ندارد؛ولی به نظر من چرا دارد!
|
About
Home
|