|
هر قطاری که رد می شود چشمهای من قطار می شود تا شاید چهره ات را آیینه کنم اما تا کی؟ تا کی نوبت ایستگاه من می شود تا کی منتظر سوت قطار باشم و به واگن ها دل ببندم نکنه تا نوبت به ما رسید قطار پنچر شده باشه نه؟! دیگر این ایستگاه توان انقدر ظرفیت را ندارد می خواهم بروم...
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،آنگاه که بنده ی را نادیده می انگاری،آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش نشوی،آنگاه که خداوند را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،می خواهم بدانم،دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی!!! -------------------------------- پ.ن: این نوشته از خودم نیست(می دونم خودتون همون اول فهمیدید
|
About
Home
|