|
زنده بودنم را با رنگ سبز روی دیوارهای زندگی نقاشی می کنم آروم آروم نقاشی می کنم دستم می لرزد رنگ روی زمین می ریزد داربست ها شل می شود و من با سر روی زمین خوردم.
طلوع خورشید و گردش ابرهای الاف و نگاههای زورکی به آسمان و انتظار کشیدن برای آسمان مشکی
با خالهای ستاره ای. کدام سر روی بالشت سنگی می رود و فردا،یک ربان مشکی روی عکسش می زنند...
حال و هوایم بارانی ست
چمن های زیر پایم هرز شده است حتی آسفالتهای این کوچه خاکی شل شده است دیگر مرغ عشق هم نمی خواند خانه سرد و وحشتناک است از زمانی که تو رفتی حتی باران هم برای آمدنت لحظه شماری می کند حالم دیدنی است صدایی به گوش می رسد باران به شیشه خرد.
|
About
Home
|