تبليغاتX
گل نوشته های خط خطی

گل نوشته های خط خطی

حال من بد نیست، غم کم می خورم

کم که نه؛ هر روز، کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند

عشق می ورزم، عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب؟

از چه بیدارم نکردی؛ آفتاب؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد، بر پشتم نشست

از غم نامردمی، پشتم شکست

عشق، آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

در میان خلق، سر در گم شدم

عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از این، با بی کسی، خو می کنم

هرچه در دل داشتم، رو می کنم

درد می بارد، چو لب تر می کنم

طالعم شوم است، باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام؟

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

روزگارت باد شیرین؛ شاد باش

دست کم، یک شب تو هم فرهاد باش

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

هیچ کس از حال من پرسید؟ نه

هیچ کس اندوه من را دید؟ نه

هیچ کس اشکی برای من نریخت

هرکه با من بود، از من می گریخت

چند روزی هست، حالم دیدنیست

حال من از این و آن، پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفأل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران، چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت22:45توسط محمد | |

برای خندیدن، یک دل

کافیست

برای جزر و مد کردن این دل من

عکس تو کافیست...

دوباره مثل همیشه رد می شوم

در آزمون آیین نامه ی قلبت

تقصیر من نیست

سرهنگ رویاهایم بد گیر است...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت20:41توسط محمد | |

عیدهم آمد و من ...

هفت سین دلم را من ...

ربنای سال تحویل را بی تو ...

آرزو کردم اما نه ...

سال ۸۸ را مثل همیشه ...

بی تو تحویل کردم ...

بهاری که بی تو باشد ...

ملالی نیست ...

فردا های فرداهای فرداهایم

تو هستی...

سه نقطه ...

+نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت11:10توسط محمد |

ای یاران قدیمی،یاد یاران عیب نیست

گرچه ما افتاده ایم سخت تنها و غریب

اندکی با دست یا که ویلچر می رویم

ای یاران قدیمی،یاد یاران عیب نیست

گر چه ما اندک نداریم پولکی

یا که مثل ماه عشوه یا که نازی

یاران قدیمی،یاد یاران عیب نیست

من تو را صدها هزار بار یاد کردم

یا با پیامک یا که misscalls

ای یاران قدیمی،یاد یاران عیب نیست

ما چنان از خود بی خود می شویم

که گویی این جهان ارث من است

ای یاران قدیمی،یاد یاران عیب نیست

من نمی خواهم یاد یاران را کنم

ولی ای دوستان

یاد یاران عیب نیست.

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت22:32توسط محمد | |

 

من آن پرورده ی دردم که شادی را ز غم جویم

اگر چون غنچه خون خوردم،چو گل با خنده سر کردم

شکسته بخت خویش،اما از این طوفان گذر کردم

زیستم با تنگ دستی های طاقت،سوختم

با نا امیدی ها و حسرت ها خو کردم

که با صد آرزو از دل امیدش را به در کردم

آرزویی،حسرتی،خوابی،خیالی،قصه ای کردم

آری،سالها چیزی به نام زندگانی داشتم

من از این در بی درمان جهانی را خبر کردم

آری،غفلتی از غم به نام زندگانی داشتم

تیره بادا اختر بختم چه خسته م،سر کردم

آری این چنین چیزی به نام زندگانی داشتم.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت22:41توسط محمد | |

وارد ایستگاه شدم،پیرمردی که اندامش تا خورده بود بغل من ایستاد که بوی گندش را تا اعماق چشمانم حس می کردم.قطار آمد...

تا من روی صندلی نشستم پسرک بغل من به سرعت بلند شد و پیرمرد روی صندلی آرام گرفت.بوی گندش اعصابم را خورد کرده بود؛نمی دانم چرا؟!

روی دستش خال کوبیی به چشمم خورد که روی آن نوشته بود:عاشق دل سوخته،فهمیدم چرا بوی گندش من را اذیت می کرد!!!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ.ن:بعضی ها فکر می کنند عاشق دل سوخته اصلا بوی گندی ندارد؛ولی به نظر من چرا دارد!

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت1:27توسط محمد | |

سعی می کنم

هنگام مرگ سکوت

کنم

و چشمهایم را

هنگام غروب آفتاب

با آواز نی

و بدون شوک. . .

خداحافظ. . .

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت21:56توسط محمد | |

هر قطاری که رد می شود

چشمهای من قطار می شود

تا شاید چهره ات را آیینه کنم

اما تا کی؟

تا کی نوبت ایستگاه

من می شود

تا کی منتظر سوت

قطار باشم و به

واگن ها دل ببندم

نکنه تا نوبت به ما رسید

قطار پنچر شده باشه

نه؟!

دیگر این ایستگاه توان

انقدر ظرفیت را ندارد

می خواهم بروم...

+نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت21:36توسط محمد | |

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،آنگاه که بنده ی را نادیده می انگاری،آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش نشوی،آنگاه که خداوند را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،می خواهم بدانم،دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی!!!

--------------------------------                                                                                                پ.ن: این نوشته از خودم نیست(می دونم خودتون همون اول فهمیدید)...ولی خیلی از این متن خوشم میاید...                                                                                                                   نظر شما چیه ؟؟؟؟!!!!                

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت21:45توسط محمد | |

حرفهایم را برای با تو گفتن

کوک می کنم

 انگار کسی در پشت پرده

بازی می کند...

مثل اینکه من

حرفهایم را کوک نکردم

او حرفهایش را برای من کوک کرده است

فرشته ی دلم می آید

و من مثل همیشه حرفهایم را گم می کنم

سلام می کنم

او از کنار من رد می شود

و صدای خنده ای از پشت پرده می آید!!!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ.ن:خودم که این نوشته رو چند بار خوندم حس کردم به صورت متن باشه بهتره،ولی خب نمی دونم چرا اینطور نوشتم؟؟؟!!! 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت20:36توسط محمد | |

زندگی و فریاد مرد دیوانه ای ...

من،تو و زندگی و فریادمان از...

مردی با نوار زرد،لاشه ی فرد را مربع می کند و داخل آمبولانس می گذارد.

من،تو و فریادمان از...

پسر بچه ای سنگ را طرف آجر پرتاپ می کند(به امید کارت)ولی سنگ جلوی آجر سکته می کند و پسرک،خدا و آرزوهایش را از دفتر خاطرات خط می زند...

من،تو و زندگی فریادمان از...

صدای گریه کودک که خواسته ای از پدرش دارد،پدر پستونک را در دهان بچه می گذارد و می گویدچیزی نیست بی تابی می کند و کودک گریه اش را فریاد می زند.

من،تو و زندگی و فریادمان از هیچ فریاد رسی!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت21:17توسط محمد | |

وصل وصال چگونه می توان تشبیه کرد:

به گل رز،لاله،مریم

نه،شاید به تنهای

کویر لوت معنایش کنم

یا به قول دوستی

"بانوی باران"

و کل مردم دنیا این چنین می گویند:

عشق

شاید یک آدم احمق معنایش کند(خودم):

بازی زمونه

یا که شما تعبیرش می کنید:

...

       

+نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت21:17توسط محمد | |

زندگی مثل آدم مرده است

چون

زندگی هر چه به جلو می رود

بوی گندش همه جا رو پر می کند

و هر چی هم صدر و کافور می زنی

هیچ فرقی نمی کند...

پس چرا زندگی می کنیم

در حالی که دنیا

مثل مرده با ما تا می کنه.

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

سوال؟؟؟؟؟؟؟

البته این نظر منه شاید زندگی برای بقیه مانند خنده بچه باشه!!!

آیا اینطور است؟؟؟!!!

 

+نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت13:14توسط محمد | |

عاشقت می شوم

و تو مثل لیلی از من

فاصله می گیری

هر چه می نویسم

شاهنامه تمام نمی شود

و من هنوز به تو نرسیده ام

مثل فیلم های هندی من

راجویت می شوم

ولی تو مثل

فیلم های خارجی

عاشق کس دیگری می شوی

و من شاهنامه را می سوزانم.

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت20:20توسط محمد | |

وقتی به آرزوهایم فکر می کنم

فکر،آرزوهایم را محال می کند

و فردا برایم امید می  شود

اشک جای دیروز را می گیرد

و من آرام،آرام

عکسها را پاره می کنم

از گردونه خارج می شوم

و سکوت شرحه،شرحه

می گذرد در یاد

فردا صبح

ملافه ای سفید روی خاطراتم می کشم...

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت20:46توسط محمد | |

صدای اشکم به هفت آسمان

می رود و

کسی نمی گوید آخ

درمانده از این گردش ایام

عمرما بر ما گذشتو

زندگی بر ما تباه

دو،سه روزی مانده است

     یک...

        دو...

            سه...

آسمان هم برایم گریه کرد.

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت9:24توسط محمد | |

برای کدام راه نماز می خوانم

برای راه خدا

و بهشت فردا

یا

برای عشق

و بهشت معشوق

برف می بارد

من دیوانه وار می خندم

و

این سوال را تکرار می کنم.

+نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت22:1توسط محمد | |

شاید این آخرین نفسی باشد

که نگاهت می کنم

و دیگر

خاکها جلوی دیدم را

می گیرند

و هر لحظه چهره ی من خاکی و خاکی تر می شود

و سنگ سدی می شود تا چشمهایم

تاریک شود

تاریک،تاریک،تاریک.

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت15:49توسط محمد | |

یک نفر در آن طرف خیابان راه می رود و هر سنگی که جلوی پایش است شوت می کند و از این کارش لذت می برد،سنگها را از جلوی پایش شوت می کند،چند قدم دیگر بر می دارد،مکث می کند!!! یک  سنگ بزرگ جلوی پایش بود،نگاهش می کند و با تندی از کنارش رد می شود.

 

+نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت9:44توسط محمد | |

وقتی تو رفتی

بلبل نخواند

پرنده پر نزد

 حتی ماهی های حوض مردند

و زندگی در هم ریخت

باران بارید

خدا هم گریه کرد.

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت17:41توسط محمد | |

زنده بودنم را

با رنگ سبز

روی دیوارهای زندگی

نقاشی می کنم

آروم آروم نقاشی می کنم

دستم می لرزد

رنگ روی زمین می ریزد

داربست ها شل می شود

و من با سر روی زمین خوردم.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت18:55توسط محمد | |

طلوع خورشید و گردش ابرهای الاف و نگاههای زورکی به آسمان و انتظار کشیدن برای آسمان مشکی

با خالهای ستاره ای.

کدام سر روی بالشت سنگی می رود و فردا،یک ربان مشکی روی عکسش می زنند...

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت8:14توسط محمد | |

حال و هوایم بارانی ست

چمن های زیر پایم هرز شده است

حتی آسفالتهای این کوچه خاکی شل شده است

دیگر مرغ عشق هم نمی خواند

خانه سرد و وحشتناک است

از زمانی که تو رفتی

حتی باران هم برای آمدنت لحظه شماری می کند

حالم دیدنی است

صدایی به گوش می رسد

باران به شیشه خرد.

+نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت9:57توسط محمد | |

دوست داشتم

من و تو

زیر آن سقف گِلی

در آنجایی که ماه

به اندازه ی یک رگ به بدن

من تو را لمس کنم.

+نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت14:4توسط محمد | |

این قصه هم برای تو

دیگر هیچ

از پوچ شروع می کنم

یک

دو

سه

و پایان تراژدی

شمارش معکوس

سه

دو

یک

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت11:36توسط محمد | |

ترانه من

این تنها جمله ای بود

و صدای قلب

و ریتم زندگی

میتپد

باید امیدوار بود

پس فردا

خورشید تازه

هوا و من و تو

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت13:30توسط محمد | |