|
حال من بد نیست، غم کم می خورم کم که نه؛ هر روز، کم کم می خورم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم، عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب؟ از چه بیدارم نکردی؛ آفتاب؟ خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد، بر پشتم نشست از غم نامردمی، پشتم شکست عشق، آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام در میان خلق، سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم بعد از این، با بی کسی، خو می کنم هرچه در دل داشتم، رو می کنم درد می بارد، چو لب تر می کنم طالعم شوم است، باور می کنم من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟ من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غمخوار باش روزگارت باد شیرین؛ شاد باش دست کم، یک شب تو هم فرهاد باش خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان هیچ کس از حال من پرسید؟ نه هیچ کس اندوه من را دید؟ نه هیچ کس اشکی برای من نریخت هرکه با من بود، از من می گریخت چند روزی هست، حالم دیدنیست حال من از این و آن، پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفأل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت ما ز یاران، چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
برای خندیدن، یک دل
کافیست برای جزر و مد کردن این دل من عکس تو کافیست... دوباره مثل همیشه رد می شوم در آزمون آیین نامه ی قلبت تقصیر من نیست سرهنگ رویاهایم بد گیر است...
عیدهم آمد و من ... هفت سین دلم را من ... ربنای سال تحویل را بی تو ... آرزو کردم اما نه ... سال ۸۸ را مثل همیشه ... بی تو تحویل کردم ... بهاری که بی تو باشد ... ملالی نیست ... فردا های فرداهای فرداهایم تو هستی... سه نقطه ...
ای یاران قدیمی،یاد یاران عیب نیست گرچه ما افتاده ایم سخت تنها و غریب اندکی با دست یا که ویلچر می رویم ای یاران قدیمی،یاد یاران عیب نیست گر چه ما اندک نداریم پولکی یا که مثل ماه عشوه یا که نازی یاران قدیمی،یاد یاران عیب نیست من تو را صدها هزار بار یاد کردم یا با پیامک یا که misscalls ای یاران قدیمی،یاد یاران عیب نیست ما چنان از خود بی خود می شویم که گویی این جهان ارث من است ای یاران قدیمی،یاد یاران عیب نیست من نمی خواهم یاد یاران را کنم ولی ای دوستان یاد یاران عیب نیست.
من آن پرورده ی دردم که شادی را ز غم جویم اگر چون غنچه خون خوردم،چو گل با خنده سر کردم شکسته بخت خویش،اما از این طوفان گذر کردم زیستم با تنگ دستی های طاقت،سوختم با نا امیدی ها و حسرت ها خو کردم که با صد آرزو از دل امیدش را به در کردم آرزویی،حسرتی،خوابی،خیالی،قصه ای کردم آری،سالها چیزی به نام زندگانی داشتم من از این در بی درمان جهانی را خبر کردم آری،غفلتی از غم به نام زندگانی داشتم تیره بادا اختر بختم چه خسته م،سر کردم آری این چنین چیزی به نام زندگانی داشتم.
وارد ایستگاه شدم،پیرمردی که اندامش تا خورده بود بغل من ایستاد که بوی گندش را تا اعماق چشمانم حس می کردم.قطار آمد... تا من روی صندلی نشستم پسرک بغل من به سرعت بلند شد و پیرمرد روی صندلی آرام گرفت.بوی گندش اعصابم را خورد کرده بود؛نمی دانم چرا؟! روی دستش خال کوبیی به چشمم خورد که روی آن نوشته بود:عاشق دل سوخته،فهمیدم چرا بوی گندش من را اذیت می کرد!!! - - - - - - - - - - - - - - - - - - - پ.ن:بعضی ها فکر می کنند عاشق دل سوخته اصلا بوی گندی ندارد؛ولی به نظر من چرا دارد!
سعی می کنم
هنگام مرگ سکوت کنم و چشمهایم را هنگام غروب آفتاب با آواز نی و بدون شوک. . . خداحافظ. . .
هر قطاری که رد می شود چشمهای من قطار می شود تا شاید چهره ات را آیینه کنم اما تا کی؟ تا کی نوبت ایستگاه من می شود تا کی منتظر سوت قطار باشم و به واگن ها دل ببندم نکنه تا نوبت به ما رسید قطار پنچر شده باشه نه؟! دیگر این ایستگاه توان انقدر ظرفیت را ندارد می خواهم بروم...
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،آنگاه که بنده ی را نادیده می انگاری،آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش نشوی،آنگاه که خداوند را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،می خواهم بدانم،دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی!!! -------------------------------- پ.ن: این نوشته از خودم نیست(می دونم خودتون همون اول فهمیدید
حرفهایم را برای با تو گفتن کوک می کنم انگار کسی در پشت پرده بازی می کند... مثل اینکه من حرفهایم را کوک نکردم او حرفهایش را برای من کوک کرده است فرشته ی دلم می آید و من مثل همیشه حرفهایم را گم می کنم سلام می کنم او از کنار من رد می شود و صدای خنده ای از پشت پرده می آید!!! - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - پ.ن:خودم که این نوشته رو چند بار خوندم حس کردم به صورت متن باشه بهتره،ولی خب نمی دونم چرا اینطور نوشتم؟؟؟!!!
زندگی و فریاد مرد دیوانه ای ...
من،تو و زندگی و فریادمان از... مردی با نوار زرد،لاشه ی فرد را مربع می کند و داخل آمبولانس می گذارد. من،تو و فریادمان از... پسر بچه ای سنگ را طرف آجر پرتاپ می کند(به امید کارت)ولی سنگ جلوی آجر سکته می کند و پسرک،خدا و آرزوهایش را از دفتر خاطرات خط می زند... من،تو و زندگی فریادمان از... صدای گریه کودک که خواسته ای از پدرش دارد،پدر پستونک را در دهان بچه می گذارد و می گویدچیزی نیست بی تابی می کند و کودک گریه اش را فریاد می زند. من،تو و زندگی و فریادمان از هیچ فریاد رسی!!!
وصل وصال چگونه می توان تشبیه کرد:
به گل رز،لاله،مریم نه،شاید به تنهای کویر لوت معنایش کنم یا به قول دوستی "بانوی باران" و کل مردم دنیا این چنین می گویند: عشق شاید یک آدم احمق معنایش کند(خودم): بازی زمونه یا که شما تعبیرش می کنید: ...
زندگی مثل آدم مرده است
چون زندگی هر چه به جلو می رود بوی گندش همه جا رو پر می کند و هر چی هم صدر و کافور می زنی هیچ فرقی نمی کند... پس چرا زندگی می کنیم در حالی که دنیا مثل مرده با ما تا می کنه. - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - سوال؟؟؟؟؟؟؟ البته این نظر منه شاید زندگی برای بقیه مانند خنده بچه باشه!!! آیا اینطور است؟؟؟!!!
عاشقت می شوم
و تو مثل لیلی از من فاصله می گیری هر چه می نویسم شاهنامه تمام نمی شود و من هنوز به تو نرسیده ام مثل فیلم های هندی من راجویت می شوم ولی تو مثل فیلم های خارجی عاشق کس دیگری می شوی و من شاهنامه را می سوزانم.
وقتی به آرزوهایم فکر می کنم فکر،آرزوهایم را محال می کند و فردا برایم امید می شود اشک جای دیروز را می گیرد و من آرام،آرام عکسها را پاره می کنم از گردونه خارج می شوم و سکوت شرحه،شرحه می گذرد در یاد فردا صبح ملافه ای سفید روی خاطراتم می کشم...
صدای اشکم به هفت آسمان می رود و کسی نمی گوید آخ درمانده از این گردش ایام عمرما بر ما گذشتو زندگی بر ما تباه دو،سه روزی مانده است یک... دو... سه... آسمان هم برایم گریه کرد.
برای کدام راه نماز می خوانم
برای راه خدا و بهشت فردا یا برای عشق و بهشت معشوق برف می بارد من دیوانه وار می خندم و این سوال را تکرار می کنم.
شاید این آخرین نفسی باشد که نگاهت می کنم و دیگر خاکها جلوی دیدم را می گیرند و هر لحظه چهره ی من خاکی و خاکی تر می شود و سنگ سدی می شود تا چشمهایم تاریک شود تاریک،تاریک،تاریک.
یک نفر در آن طرف خیابان راه می رود و هر سنگی که جلوی پایش است شوت می کند و از این کارش لذت می برد،سنگها را از جلوی پایش شوت می کند،چند قدم دیگر بر می دارد،مکث می کند!!! یک سنگ بزرگ جلوی پایش بود،نگاهش می کند و با تندی از کنارش رد می شود.
وقتی تو رفتی بلبل نخواند پرنده پر نزد حتی ماهی های حوض مردند و زندگی در هم ریخت باران بارید خدا هم گریه کرد.
زنده بودنم را با رنگ سبز روی دیوارهای زندگی نقاشی می کنم آروم آروم نقاشی می کنم دستم می لرزد رنگ روی زمین می ریزد داربست ها شل می شود و من با سر روی زمین خوردم.
طلوع خورشید و گردش ابرهای الاف و نگاههای زورکی به آسمان و انتظار کشیدن برای آسمان مشکی
با خالهای ستاره ای. کدام سر روی بالشت سنگی می رود و فردا،یک ربان مشکی روی عکسش می زنند...
حال و هوایم بارانی ست
چمن های زیر پایم هرز شده است حتی آسفالتهای این کوچه خاکی شل شده است دیگر مرغ عشق هم نمی خواند خانه سرد و وحشتناک است از زمانی که تو رفتی حتی باران هم برای آمدنت لحظه شماری می کند حالم دیدنی است صدایی به گوش می رسد باران به شیشه خرد.
دوست داشتم من و تو زیر آن سقف گِلی در آنجایی که ماه به اندازه ی یک رگ به بدن من تو را لمس کنم.
این قصه هم برای تو دیگر هیچ از پوچ شروع می کنم یک دو سه و پایان تراژدی شمارش معکوس سه دو یک |
About
Home
|